داستان بازی Bioshock [بخش اول]

با بازی رایانه همراه باشید تا مروری بر داستان بازی Bioshock داشته باشیم.

Bioshock از آن مجموعه‎هایی است که در تاریخ بازی‎ها ماندگار شده‎اند و آنقدر تاثیرگذار بوده‎اند که تا سال‎ها پس از عرضه‎شان، همچنان به عنوان یکی از بهترین بازی‎های اکشن اول شخص داستان‎محور شناخته می‎شوند. کن لوین (ken levine) اثری را خلق کرده که در حین بالا بودن استانداردهای گیم‎پلی، داستانی کوبنده و تاثیرگذار تعریف می‎کند که کمتر در بازی های شوتر اول شخص دیده ایم. هم اکنون به داستان بازی Bioshock خواهیم پرداخت.

Rapture

پیش زمینه داستان

اندرو رایان (andrew ryan) یکی از شهروندان روسی بود که از عملکرد دولت کشورش به هیچ عنوان راضی نبود و عقیده داشت که شکاف و فاصله طبقاتی در این کشور سر به فلک کشیده و فقط قشر مرفه جامع مورد توجه دولت است. به همین دلیل تصمیم می‎گیرد که کشورش را ترک و به آمریکا مهاجرت کند. او معتقد بود که آمریکا همان جایی است که می‎تواند با تلاش و کوشش به آرزوهایش دست پیدا کند. اندرو تمام تعهد خود را به کشور جدیدش اختصاص داد و همواره با خود فکر می‎کرد که با استفاده از هوش و استعداد خود می‎تواند ثروت و شهرت زیادی را به دست بیاورد. اما کم کم متوجه می‎شود که دولت آمریکا نیز به قشر مرفه جامعه توجه می‎کند و حتی از روسیه هم به قشر ضعیف، توجه کمتری دارد. در جنگ جهانی دوم، آمریکا شهر هیروشیما را با بمب اتم نابود می‎کند و همین موضوع باعث عصبی شدن اندرو می‎شود. او هم اکنون مرد ثروتمندی است و با استفاده از ثروتش به سراغ پروژه جدید و مخفی خود، که همواره آرزوی آن را داشت می‌رود‌؛ یعنی شهر زیر آب رپچر!

پروژه ساخت شهر رپچر در سال ۱۹۴۶ کلید خورد. اندرو تمام وسایل و مصالح مورد نیاز را به صورت مخفیانه به زیر آب می‎برد تا این شهر را بسازد. برای راحت تر شدن کار، یک بالابر بسیار بزرگ بنا شد تا با استفاده از آن امکان انتقال خدمه و مصالح را به زیر آب فراهم شود. رایان برای طراحی شهر از دو معمار معروف ولزی یعنی سایمون ولز (simon wales) و دنیل ولز (daniel wales) درخواست کمک می‌کند. او قصد تاسیس یک آرمان‎شهر عظیم را دارد تا در آن هنر، صنعت و علم به نهایت شکوه خود برسند و در نتیجه دولت های سطح زمین کاری به کار آن‌ها نداشته باشند. رپچر به صورت مستقل تمام نیاز‎های خودش را برطرف می‎کرد و هیچ احتیاجی به کمک کشورهای سطح زمین نداشت. آتش فشان‎های دریایی مهم‎ترین منابع این شهر به شمار می‌رفتند؛ به عبارتی دیگر نقش معادن مختلف را ایفا می‎کردند.

Bioshock

پس از اتمام مراحل ساخت و ساز شهر رپچر، هزاران نفر از سرتاسر دنیا به آن مهاجرت کردند؛ که البته قبل از هر چیزی باید توسط شخص اندرو رایان تایید می‎شدند. افرادی که قصد مهاجرت به رپچر را داشتند به هیچ عنوان حق این را نداشتند بگویند که قصد دارند کجا بروند و در واقع یک نوع آزمون وفاداری و صداقت هم نیز برای آن‌ها به حساب می‎آمد. به لطف این موضوع، انسان‎های زیادی به طور ناگهانی از سطح زمین ناپدید می‎شدند و این ناپدید شدن ناگهانی “the vanishing” نام گرفت؛ اما از طرفی هم ما به عنوان دنبال کننده داستان می‎دانیم که همه آن افرادی که ناپدید می‌شدند همگی در رپچر حضور داشتند. رایان باور داشت که این افراد نیک‎ترین و بهترین‎ انسان ها هستند اما یک مشکل وجود داشت. شهر به گونه‎ای ساخته شده بود که در فراهم کردن فضای مورد نیاز برای کارگران ناتوان بود؛ در حالی که قشر نخبه در قسمت های مرفه و سطح بالای شهر ساکن بودند.

Bioshock

روزی یکی از حلزون‌های دریایی، دست یکی از کارگران رپچر را که برای مدت‌های طولانی فلج بود، گاز می‌گیرد. دست این کارگر شفا پیدا می‌کند. بعد از این ماجرا بود که دکتر Tenenbaum ماده آدام را کشف کرد (یک تئوری مطرح است که آدام از اسم آدم الهام گرفته شده است). البته این حلزون‌های دریایی به اندازه‌ای نبودند که بتوانند آدام لازم برای آزمایشات را تامین کنند. دکتر در آزمایشی دریافت که اگر این حلزون را در معده یک میزبان کاشت کنند، می‌توانند مقدار آدام را ۲۰ تا ۳۰ برابر افزایش دهند. این همان ایده اولیه خلق خواهر کوچولو‌ها و یتیم‌خانه شد. در واقع نقش این خواهر کوچولو‌ها به عنوان ” کارخانجات تولید و نگهداری آدام” بود. در جنگی که بعد‌ها رخ داد، نقش آن‌ها کمی تغییر داده شد. وظیفه آن‌ها این بود که آدام را از بدن اجساد استخراج کرده و در درون خودشان بازیافت کنند. در همان زمان، دانشمندان دست به خلق بیگ ددی‌ها نیز زدند. انسان‌هایی مسلح با توانایی‌های بسیار بالا در لباس‌هایی به شکل لباس غواصی که وظیفه‌شان دفاع از خواهر کوچولو‌ها در برابر خطرات احتمالی بود.

Bioshock

وجود آدام در بدن میزبان در طولانی مدت باعث اثرات مخربی می‌شد و مواد ژنتیک موجود در آن، DNA فرد را تغییر می‌داد. کم‌کم برخی از ساکنان رپچر دچار جهش‌های سلولی دائمی شدند و اثرات فیزیکی و روانی مخربی در بدن آن‌ها بروز پیدا کرد. همچنین این افراد به شدت معتاد به استفاده از آدام می‌شدند. به این افراد اسپلایسر می‌گویند. پلازمید‌ها سرم‌های مخصوصی هستند که از آدام بدست می‌آیند. وقتی کسی از این سرم‌ها استفاده کند، جهش‌های ژنتیکی در بدن او بوجود می‌آید و قدرت‌های ویژه‌ای به او می‌دهد. پلازمید‌ها در رپچر به یک صنعت تبدیل شدند. پلازمید‌ها را برای انجام کار‌های متفاوت استفاده می‌کردند. از درمان طاسی سر گرفته تا حرکت اجسام به کمک نیروی ذهن. یکی دیگر از زمینه‌های پیشرفت رپچر، در صنعت رباتیک و سلاح‌های هوشمند بود. turret‌ها و دوربین‌های مداربسته از جمله این موارد بودند. Turret‌ها در سیستم دفاعی شهر استفاده می‌شوند و سه نوع متفاوت دارند: مسلسل‌دار، آتش‌زن و موشک‌زن.

شروع یک کودتا

در ۳۱ دسامبر ۱۹۵۸، آشوب عظیمی از کارگران طبقات پایین رپچر که توسط اطلس (Frank Fontaine) رهبری می‌شدند بر علیه شهرواندان ثروتمند و طبقه بالای رپچر ( مانند رستوران کشمیر) آغاز شد. این کار نه تنها جرقه یک جنگ داخلی را روشن کرد بلکه مدیریت اندرو رایان را نیز مورد تهدید و براندازی قرار داد. علیرغم تلاش‌های اندرو رایان برای سرکوب این شورش، رپچر از حالت عادی خارج شد و هرج و مرج به‌تدریج سراسر آن را فرا گرفت. در این زمان استفاده از پلازمید‌ها از سوی هر دو گروه وسعت یافت.

Big dady

توجه! متن زیر بخش زیادی از داستان بازی را اسپویل می‌کند. 

این بازی در سال ۱۹۶۰ شکل می‌گیرد. کاراکتر اصلی بازی فردی است به نام جک (Jack). او سوار بر هواپیمایی مسافربری است و در حال طی کردن اقیانوس اطلس می‌باشد. در این زمان، رپچر در آشوب و بی‌نظمی به سر می‌برد و اطلس (Frank Fontaine) به طمع تسخیر شهر، جنگی را با اندرو رایان به راه انداخته است. جک در هواپیما نشسته است و مشغول خواندن نامه‌ای می‌باشد. ناگهان وضعیت آشفته شده و هواپیما به درون اقیانوس سقوط می‌کند. جک خود را بر روی سطح آب می‌کشد. اون تنها بازمانده این سانحه است. در اطراف او شعله‌های آتش به آسمان زبانه می‌کشد. جک در دوردست یک فانوس دریایی متروک را می‌بینید و چاره‌ای دیگر ندارد مگر اینکه به آنجا پناه ببرد. این فانوس دریایی، دروازه‌ی ورود به شهر رپچر می‌باشد. جک سوار زیردریایی کوچکی می‌شود و به اعماق اقیانوس برده می‌شود. بهشتی مصیبت زده به نام رپچر…

در ابتدای ورود، جک یکی از ساکنان شهر را می‌بینید که به طرز وحشیانه‌ای توسط یک موجود کشته می‌شود. ناگهان او صدایی را در اطراف خود می‌شنود. فردی که خود را اطلس می‌نامد از طریق یک رادیو با جک صحبت می‌کند. او از جک می‌خواهد که رادیو را بردارد و به او می‌گوید که قصد کمک کردن به او را دارد. بعد از حمله‌ی اسپلایسر‌ها به رپچر، اطلس از خانواده خود جدا شده است و حالا او معتقد است که جک تنها کسی است که می‌تواند همسر و فرزندش را به او بازگرداند. در این میان اندرو رایان نیز فکر می‌کند که جک از مامورین دولتی و عضو سازمان جاسوسی آمریکا (CIA) می‌باشد و برای تحقیق و تفحص به رپچر آمده است، بنابراین سعی می‌کند تا با کمک ربات‌ها و اسپلایسر‌ها، او را نابود کند.اطلس به جک می‌گوید که تنها راه زنده‌ماندن در این جهنم، استفاده از پلازمید‌ها و آدام میباشد و او باید خواهر کوچولو‌ها را قربانی کند تا بتواند آدام موجود در بدن آن‌ها را برای خود ذخیره کند. در شهر رپچر، محققان و دکتر‌های زیادی وجود دارند. یکی از آن‌ها دکتری به نام Steinman می‌باشد. او یک جراح پلاستیک است و در زمینه اثرات آدام بر روی بدن انسان تحقیقات وسیعی انجام داده است. بسیاری از شهروندان رپچر در زیر آزمایشات مرگبار او جان داده‌اند. اطلس به جک اطلاع می‌دهد که Steinman باید کشته شود.

بعد از مرگ Steinman جک به جستجو در رپچر ادامه می‌دهد تا اطلاعات بیشتری از بیگ‌ددی‌ها و خواهر کوچولو‌ها کسب کند. او با خانم دکتری به نام Tenenbaum آشنا می‌شود. او از قربانیان واقعه هولوکاست می‌باشد و چون برای نازی‌ها فعالیت می‌کرده، زنده مانده است. او به جک می‌گوید که در طراحی خواهر کوچولو‌ها و بیگ‌ددی‌ها نقش مهمی را داشته و اطلاعات زیادی در مورد آن‌ها دارد. دکتر Tenenbaum دقیقا در نقطه مقابل اطلس می‌باشد. او از جک می‌خواهد که خواهر کوچولو‌ها را نکشد. او پلازمید مخصوصی به جک می‌دهد که با استفاده از آن می‌توان آدام موجود در بدن خواهر کوچولو‌ها را از بین برد و انسانیت‌شان را به آ‌ن‌ها باز گرداند. او به جک قول می‌دهد که اگر خواهر کوچولو‌ها را نجات دهد، به او کمک خواهد کرد. جک در مقابل تصمیم سختی قرار می‌گیرد. یا باید خواهر کوچولو‌ها را بکشد و آدام را که حکم مرگ و زندگی را دارد بدست آورد و یا باید به خاطر انسانیت و مروّت، آن‌ها را نجات دهد. در شهر جک نوار‌های صوتی را پیدا می‌کند که توسط آن‌ها از تاریخچه و وقایع گذشته رپچر اطلاعاتی کسب می‌کند.

اطلس به جک اطلاع میدهد که اندرو رایان خانواده‌اش را در یک زیردریایی به عنوان گروگان نگه داشته است. درست در همان لحظه‌ای که جک و اطلس به زیردریایی می‌رسند، اندرو رایان آن را منفجر می‌کند و همسر و فرزند اطلس در این حادثه کشته می‌شوند. این حادثه، اطلس را به خشم می‌آورد. او اعلام می‌کند اندرو رایان باید کشته شود. البته در این مکان نیز جک و اطلس برخورد رو در رو با یکدیگر ندارند و جک راه خود را به سمت Arcadia ادامه می‌دهد. آن‌جا یک گلخانه بسیار بزرگ است که از روی سنترال پارک نیویورک درست شده است. جک به دنبال رایان از تمام تله‌ها و خطرات عبور می‌کند و سرانجام راهی Hephaestus که مرکز اصلی شهر رپچر است، می‌شود. در آن‌جا جک با قویترین اسپلایسر‌های رپچر روبرو می‌شود و بعد از نابودی آن‌ها به سمت اتاق اندرو رایان می‌رود. درب اتاق با یک سیستم مغناطیسی بسیار قوی بسته شده است و جک باید راهی پیدا کند تا بتواند وارد اتاق شود. در این فاصله، اندرو رایان یک بمب بسیار قوی را فعال می‌کند که در صورت انفجار، کل شهر از بین می‌رود. اندرو رایان اعتراف می‌کند که دیگر توان مقابله با جک و اطلس را ندارد ولی از طرفی نیز اعلام می‌کند که نمی‌گذارد این شهر به دست فرد دیگری بیفتد.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeleton